تبلیغات
 اخبار سونیک - رنج و مرگ (قسمت هفتم)
بالاخره قسمت هفتم :)

شما برو ادامه
رکسانا:چه قدر وقت داریم
من:شاید 10 ساعت یا کمتر 
خارپشت ها نشته بودند و داشتند در مورد زمان باقی مانده حرف میزدند
چون هر لحظه نیروی مرگ خار ها بیشتر میشد و دیگر کسی توان مبارزه با انها را نداشت
گلدن:نه میتونیم بجنگیم . نه میتونیم فرار کنیم .اه هیچ راهی نداریم
درست همون موقع نوری ابی رنگ در اتاق ظاهر شد و شخص قد بلندی نمایان شد
قصه بان:به موقع اومدم؟
لی لی رز:تو این موقعیت بودن و نبودنت فرقی نداره
قصه بان:متوجه شدم این مرگ خار هایی که من میبینم خیلی راحت کل اینجا رو نابود میکنن
من:موضوع فقط این نیست . کورپر و حمیر دست شاه تاریکی هستند و از اون طرف هم یه عده هستند که شرایطشون مثل ماست حتی بد تر از ما
قصه بان:نه میتونید فرار کنید نه میتونید بجنگید.... پس تسلیم شید
لی لی :عمرا تسلیم شیم.... تو چرا کمکی نمیکنی
قصه بان:چون این بازی بازیه من نیست. اگه تسلیم شید حد اقل زنده میمونید
رکسانا:ولی چطوری؟ مرگ خار ها هرچیزی که سد راهشون باشه رو از بین میبرن
قصه بان:برید بیرون و بی حرکت بمونید.در این صورت شما رو زندانی میکنند اما اگه یک حرکت کنید ...
گلدن:متوجه شدیم
....
خارپشت ها یکی پس از دیگری بیرون رفتند و کنار هم ایستادند.مرگ خار ها ارام ارام به انها نزدیک شدند.از این فاصله همه میتوانستد صورت بدون عضوشان را ببیند
موجودات سیاه ارام جلو امدند .در دست هر کدام یک طناب سیاه رنگ دستشان بود
انها دست خارپشت ها را بستند 
رکسانا:حالا چی؟
من:فقط صبر کن
مرگ خار ها همه رو کنار هم قرار دادند سپس  یکی از مرگ خار ها دستش را به سمت زمین گرفت
دور انها علامت ستاره مانندی با اتش به وجود امد
بعد تنها چیزی که میشد دید سیاهی بود
...
لورا:ما کجاییم
همه یکی یکی چشم باز کردند
من:انتقالمون دادن
بعد از اینکه جادوی مرگ خار ها باعث کوری موقت انها شد خود را در اتاق کوچکی دیدند
دیوار های اتاق قرمز رنگ بودند و برق میزدند 
لورا رفت سمت میله ها
میله ها از اهن نبودند بلکه از اتش بودند
گلدن:خب خبر خوب اینکه الان ما جابه جا شدیم و انگار قصد کشتنمون رو ندارن
ولی من نمیدونم الان میخواید چیکار کنید
لی لی رز:به نظر من بهتره .... برید زیر تختا
لی لی رز پرید زیر یکی از تخت ها و به بقیه هم اشاره کرد که همین کارو بکنن
لی لی:منظورت از اینکار چیه
لی لی رز:هیسسسس
لی لی رز دستش رو رو لبش گذاشت تا به لی لی بفهمونه که باید ساکت باشه بعد به سمت میله ها اشاره کرد
شخصی در کنار میله ها ایستاده بود
لی لی رز:اون براگه. اگه بفهمه افتادیم دستشون زنده نمیزارتمون
براگ چند دقیقه انجا ایستاد و به داخل سلول نگاه کرد سپس از انجا دور شد
لی لی:بدبخت شدیم فهمید
من:شایدم نه
چند لحظه بعد دو مرگ خار در را باز کردند تا خارپشت جدیدی را وارد سلول کنند
...........
شاه تاریکی:اونا اینجان!؟!؟!؟
براگ:مطمعنم که دیدمشون
شاه تاریکی:از تو انتظار بیشتری داش....
شاه تاریکی نتونست حرفش رو تموم کنه همون موقع صدای انفجار بلندی به گوش رسید
شاه تاریکی: مثل اینکه زیاد وقت نداریم . همین حالا فعالش کن
براگ:اما...
شاه تاریکی:حالا
براگ سمت اهرم بزرگی رفت و ان را کشید
............
من:عجله کنید. فکر خوبی بود تا درو باز کردن پریدیم بیرون
همه داشتند با عجله میدویدند.
رکسانا:متال ما نمیتونیم. 
من:منظورت چیه
رکسانا:به خارپشت هایی که تو سلول هان نگاه کن. ما نمیتونیم تنهاشون بزاریم
من:اگه الان فرار نکنیم دیگه شانسی برای نجات دادنشون نداریم
ناگهان نور راهرو قطع شد
چند لحظه بعد فریاد های خارپشت ها شروع شد
من:چه اتفاقی داره میفته
لورا:او....او...اون جا رو نگاه کنید
لورا با دست لرزانش به یکی از سلول ها اشاره کرد
خارپشتی که درون ان سلول بود رو هوا معلق شده بود و مه نورانی از بدنش خارج میشد
گلدن:دارن روحشون رو از تنشون جدا میکنن
........
تمام مه ها به سالن بزرگی که شاه تاریکی در ان بود رسیدند و وارد بدن او شدند
شاه تاریکی: حالا وقتشه
شاه تاریکی توفان سیاهی داخل سالن درست کرد 
در داخل توفان میشد چشمان سرخی را دید که هر لحظه درخشان تر میشدند
توفان قطع شد و موجود سیاه روی زمین باقی موند
شاه تاریکی:بلند شو .بلند شو و بگو کی هستی
موجود سیاه کمی به اطراف نگاه کرد . سپس پارچه قرمز رنگی را از روی میز برداشت و با اون یک امامه درست کرد و روی سر خودش گذاشت
_ من ... الجرارم
....................


تاریخ : جمعه 25 دی 1394 | 01:32 ب.ظ | نویسنده : متال سونیک | نظرات

  • paper | پایگاه صنعتی | سمینار نیوز