تبلیغات
 اخبار سونیک - ترس های خطر ناک قسمت اخر
قسمت اخر .... 

قسمت اخر ....


قسمت اخر ...

اقا عین ادم برو ادامه تا با شوت مواجه نشدی
متال سونیک:حالا چی ؟
قصه بان :وقت نداریم باید بریم دنبال بقیه
گلدن:صبر کن ببینم تو از کجا میدونی ما تنها نیستیم
ماتیلدا:چطور میتونیم بهت اعتماد کنیم
قصه بان :خواهید دید
بعد یه بشکن زد و ناگهان نور سفیدی در راهرو پخش شد 
...
حمیر :کارمون ساختس
رکسانا:شاید بتونیم از لاشون در بریم
رکسانا خواست فرار کند اما با اولین قدمی که برداشت مرگ خار ها دستشان را بالا بردند و در دستشان اتش سیاه درست کردند
کورپر:دارن اماده میشن برای حدف گیری
رکسانا:کاری ... کاری ازمون ساخته نیست؟
ناگهان مثل یک جواب اتاق نورانی شد و متال سونیک و گلدن و ماتیلدا همراه با قصه بان ظاهر شدند
کورپر:شما کجا بودید.چطوری اومدید پیش ما؟
حمیر :امم...مرگ خار ها کجان؟
همه برگشتند و دیدند اثری از اونا نبود
قصه بان :انگار فرار کردن
رکسانا:ایشون کی هستند ؟
متال سونیک :اووف ... داستانش مفصله
قصه بان :ولی من خلاصش میکنم . اصلا وقت نداریم
قصه بان دوباره بشکنی زد و همه در نور سفیدی که پخش شد ناپدید شدن
...
سونی : تو کی هستی؟
موجود سیاه ارام ارام جلو امد 
هلنا:جلو نیا 
ان موجود داشت جلو می امد تا اینکه نور سفید اتاق را پر کرد
قصه بان:پاشید وقت نداریم
سونی : تو کی هستی .اینجا چه خبر.....
قبل از اینکه حرف سونی تموم بشه نور سفید اتاق را دوباره پر کرد 
اما اینبار نور سفید ارام ارام محو شد و جایش را به سیاهی محض داد
...
متال سونیک :اینجا کجاست؟
جوبیس:همه هستند؟
گلدن:سونی از رو من پاشو
سونی : شرمنده خخخخ
ماتیلدا:هوووووووووووف جون سالم به در بردیم
همه به اطراف نگاه کردند 
در یک اتاق بزرگ بودند با نه در 
متال سونیک :قصه بان کجاست ؟
ناگهان همه در ها باز شدند
پشت هر در یک موجود سیاه ظاهر شد
ان موجود های سیاه ارام ارام جلو می امدند و با هر گامی که برمیداشتند اتاق تاریک تر میشد
متال سونیک :اماده باشید
ناگهان دروازه ای در هوا باز شد
قصه بان:شما در خطرید
متال سونیک:خودت تکی فهمیدی یا کمکی از کسی گرفتی؟
قصه بان:باید به حرفم گوش کنید اینا واقعی نیستند
سونی:منظورت چیه؟
قصه بان:باید باور کنید که واقعی نیستند وگرنه نابود میشید
ماتیلدا:اما ما اونا رو میبینم
قصه بان:و این دلیل نمیشه واقعی باشن
گوش کنید باید باور کنید
همه به موجودات سیاه نگاه کردند
جوبیس:من باور میکنم که وجود ندارن
ناگهان یکی از در ها بسته شد
سونی:من باور میکنم که وجود ندارن
در دیگری بسته شد
کورپر و حمیر:ما باور میکنیم که وجود ندارن
رکسانا:من باور میکنم که وجود ندارن
گلدن:من هم باور میکنم که وجود ندارن
هلنا:من..هم باور میکنم
ماتیلدا:من باور میکنم
هشت در بسته شد ولی یه در مونده بود
قصه بان :متال سونیک تو باید باور کنی
متال سونیک:من ... نمیتونم
موجود سیاه دیگر جلوی متال سونیک ایستاده بود
ان موجود:تو باور نداری من وجود دارم؟
متال سونیک:تووووووو..وجووووووود.......نداری
ناگهان اتاق نورانی شد
....
جوبیس:ای سرم
همه روی زمین افتاده بودند
متال سونیک:ما درست جلوی اون خونه هستیم
چند متر جلو تر موجود سیاهی روی زمین افتاده بود
سونی:اون چیه؟
ان موجود ارام ناپدید شد
قصه بان:اینا از ترس موجودات زنده انرژی میگیرن
متال سونیک:پس تو برای همین دفعه اول که ما رو دیدی سعی کردی فکر ما رو از ترس منحرف کنی
قصه بان:ولی زیاد فایده نداشت.خب فعلا خداحافظ
ناگهان در قبار گرد و خاک ناپدید شد
سونی:خب متی (من بدبخت) فکر کنم باید با ماشین ما رو برسونی
رکسانا:هرکی اول برسه جلو میشینه
همه شروع به دویدن کردن
متال سونیک:وایسید ببینم
تا خواست شروع به دویدن کند چیزی چشمش را گرفت
تکه شیشه منحنی روی زمین افتاده بود 
متال سونیک ارام ان را بلند کرد .شیشه درخشش عجیبی داشت
حمیر:چی شد؟هنگ کردی؟
متال سونیک ان را پشت خود قایم کرد 
متال سونیک:باشه باشه اومدم
...

_مثل اینکه موفق شدند
_حالا چی؟
_برو بقیه رو خبر کن میریم سراغ حدف بعدی
_مطمعنی الان وقتشه؟
_کاری رو که میگم بکن
...

تاریخ : چهارشنبه 18 شهریور 1394 | 05:30 ب.ظ | نویسنده : متال سونیک | نظرات

  • paper | پایگاه صنعتی | سمینار نیوز